از من بگریزید شعری از محمود صناعی شهره به شهرآشوب
من رانده زمیخانه ام ازمن بگریزید
درد ی کش دیوانه ام ازمن بگریزید
دردست قضا جان بلب و دیده به مینا
سرگشته چو پیمانه ام از من بگریزید
زنجیری جادوی هوسهای محالم
افسونی افسانه ام ازمن بگریزید
آن سیل جنونم که بسر می دود از کوه
بنیان کن کاشانه ام ازمن بگریزید
آن شمع مزارم که بسر ریخته گردون
خاکستر پروانه ام ازمن بگریزید
آن روز که دل مرد و جنون مرد وعطش مرد
من از همه بیگانه ام ازمن بگریزید
بر ظاهر آباد من امید مبندید
من خانه ی ویرانه ام ازمن بگریزید
محمود ثنائی ( شهر آشوب )
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 2:4 توسط مسعود موسی پور
|