دیدار دکتر ابوالقاسم غنی با آلبرت انیشتین
دکتر ابوالقاسم غنی، استاد دانشگاه تهران، در سال 1324 خورشيدی با آلبرت اينشتين در آمريکا ديداری داشتند که گزارش آن ديدار اندکی پس از درگذشت آن استاد فرزانه در بيستمين سالنامهی دنيا به سال 1343 چاپ شد. در آن ديدار پيرامون تاريخ با شکوه ايران و نقش ايرانيان در پيشرفت تمدن جهان و شعر هاتف اصفهانی، که بوی انرژی هستهای از آن برمیخيزد، ار تباط فلسفه و فيزيک و موضوعهای گوناگون ديگر سخن رفت که بسيار خواندنی و شنيدنی است.
دوشنبه 31 دسامبر 1945، مطابق دهم دی 1324 هجری شمسی، مطابق 25 محرم 1365 هجری قمری، صبح ساعت شش حرکت نموده که ساعت هشت به طرف پرينستون بروم، زيرا امروز ساعت 5/3 بعد از ظهر وعدهی ملاقات با دکتر آلبرت اينشتين واضع فرضيهی نسبيت و نظريههای اتمی که منجر به کشف بمب اتمی شده، دارم. زمانی که يهودیها را از آلمان بيرون کردند، او از آلمان هجرت کرد و به آمريکا دعوت شد و تابعيت آمريکا را قبول کرد و در دانشگاه پرينستون به عنوان استاد مطالعههای پيشرفته در علوم رياضی به کار پرداخت و امسال چون 66 ساله است، متقاعد شده( يعنی بازنشسته)، نصف حقوق قديم يعنی سالی هفت هزار و پانصد دلار میگيرد.
چند روز پيش که پروفسور ارنست هرتسفلد به واشينگتن آمده و در سفارت او را به نهار دعوت کرده بودند، من هم دعوت داشتم و در آنجا معارفه به عمل آمد. اين مرد يکی از متبحرترين اشخاص دنيا است در تاريخ و آثار قديمه پيش از اسلام ايران. سالها در تخت جمشيد و مشهد مرغاب و همدان و غيره، کار کرده و کتابهای مهم نوشته، خطوط سانسکريت و يهودی میداند، فرانسه و انگليسی میداند، عربی و فارسی میداند. در اصل يهودی آلمانی است و اکنون استاد دانشگاه پرينستون است، ولی چون سن او 66 سال است، امسال متقاعد شده است. مرد متين و با محبت و دانشمندی است. پس از نهار دو سه ساعت با هم گفت و گو داشتيم. عصر با خودروی سفارت به اتفاق خان آقای علاء رفت، يعنی خانم رفت که او را برساند و خود به جای ديگری برود. از ايشان خواهش کرده بود که ترتيبی بدهند که دوباره مرا ببيند و قرار شد فردا برای چای به سفارت بروم و بر حسب اتفاق پروفسور ولايه، که شرقشناس مجارستانی است، نيز آمد.
آن روز هنگام خداحافظی که هرتسفلد به پرينستون بازمیگشت، گفتم ميل دارم دکتر آلبرت اينشتين معروف را ملاقات کنم. گفت من ترتيب ملاقات شما را میدهم. به مزاح گفتم به اينشتين بگو يک نفر ايرانی خاطرخواه داری که با نظريهی اتمی و کشف بمب اتم ئ نه به بعد رابع(بعد چهارم) کار دارد و نه به وزن نور. فقط به عنوان اين که نيوتن قرن حاضری و از استادان علم، ميل دارد تو را زيارت کند. گفت همينطور پيغام را خواهم رساند. خلاصه، در تاريخ 16 دسامبر، پروفسور ارنست هرتسفلد کاغذی به فرانسه نوشته بود بهاين مضمون: " با اينشتين مذاکره کردم میگويد کمال خوشوقتی را به ديدن شما خواهد داشت و انتخاب روز را به طور کامل به شما واگذار میکند تا آخر دسامبر جز 27 دسامبر يا هفتهی اول ژانويه. خبر بدهيد و بعد نقشهی حرکت رت شرح داده و در خاتمه میگويد که ملاقات شما در واشنگتن تاثير زيادی در من داشته و هميشه به ديدن شما مايل هستم." روز آخر سال فرنگی را انتخاب کردم و نوشتم که اگر مانعی نيست بنويسيد. تلگراف کرده بود:
Einstein free on Dec 31 at 3.30, please wire me arrival to meet you at station. Hertzfeld
پاسخ دادم دوشنبه 31 دسامبر ساعت 8 حرکت و ساعت 43/1 در پرينستون خواهم بود.
امروز روز سرد و بارانی است. حرکت کردم ساعت 5/7 آقای سفير افغانستان خودرو فرستاده بود که مرا به پرينستون ببرد. به محض ورود هرتسفلد را با خودرويی ديدم. به خانهی او رفتيم. دربارهی مشهد مادر سليمان، مشهد مرغاب و بنای کنار آن سخن گفتيم و معتقد بود که بنای کنار آن، معروف به کعبهی زرتشت، به احتمال قوی قبر زرتشت باشد و میگفت جمعيت آثار ملی يک روز بايد در آنجا حفاری کند.
سپس دکتر پالی، که در اصل وينی و تربيت شدهی سوييس است و همين امسال در فيزيک جايزهی نوبل گرفته و قانونی در فيزيک کشف رده به نام قانون پالی، وارد شد. اين دکتر چهل سال ندارد شايد 36 يا 37 سال و اکنون در پرينستون پروفسور مطالعههای پيشرفته است. بسيار مرد فروتنی است. صحبت مرا از هرتسفلد شنيده بود و خواسته بود من را ملاقات کند. زيرا در تاريخ علم بهويژه نئوپلاطونيم شوقی دارد. مقداری گفت و گو کرديم و نزديک يک ساعت از فلسفهی اشراق اسلامی و افلاطونيان جديد پرسيد. خيلی صحبت شد.
ساعت 5/3 به خانهی اينشتين وارد شديم. خانهی کوچکی دارد. دارای دو طبقه. خانمی به سن نزديک 40 سال که منشی و پرستار اوست در را باز کرد و به سالونی برد. بعد آمد که بياييد بالا اتاق خلوت و کتابخانه. رفتيم و از پلههای کوچک که بالا رفتيم، در باز شد و پيرمرد بسيار نورانی و پاکيزهای، يعنی اينشتين، پيدا شد و به قول ملای رومی: پيری کاملی پرمايهای ... آفتابی در ميان سايهای. مردی متوسطالقامه، چهارشانه، با سبيل کلفت سفيد، ريش تراشيده و موهای سفيد به شکل آرتيستها قدری بلند و ژوليده. جليقهی پشمی کبودی بر تن داشت. با تبسم پدرانهی بسيار مليحی استقبال کرد و به گرمی دست داد و نشاند.
اتاق کوچکی بود با نزديک 200 جلد کتاب در دو قفسه و مقداری اوراق و نت و يادداشت در دو قفسهی ديگر. ميز تحرير محقری با مقداری کاغذ روی آن و در وسط هم ميز کهنهی ديگری با يک قدح بلوری توتون و چپق. نشست و نشستيم و خيلی اظهار محبت و خوشوقتی کرد. از پروفسور هرتسفلد در راه پرسيدم با اينشتين چه زبان حرف بزنم فرانسه يا انگليسي؟ گفت: من نمیدانم فرانسه میداند يا نه، انگليسی بد حرف میزند و البته زبان او آلمانی است. به اين مناسبت پروفسور هرتسفلد به او گفت دکتر غنی میپرسيد که با شما آلمانی حرف بزند يا فرانسه؟ گفت: انگليسی بهتر است. بعد گفت من هيچ يک را خوب نمیدانم. فقط اجبار مرا وادار کرد که انگليسی حرف بزنم. گفتم: شما کارهای لازمتر داشتهايد. برای شما فراگيری زبان هدر دادن وقت گرانبها است. گفت: برای همه چنين است. اتلاف وقت است زيرا دماغ و فکر انسان محدود و وقتش هم محدود است. ديگر فرصت اتلاف وقت برای زبان را ندارد. مسايل علمی ترجمهاش به يک زبان که انسان بداند آسان است. البته شعر و ادب موضوع ديگری است. آنها قابل ترجمه نيستند و به ترجمه در نمیآيند و در ترجمه لطف خود را گم میکنند ولی علم را آسان میتوان ترجمه کرد. گفتم: بله، من خيال میکردم فرانسه حرف میزنيد زيرا در ترجمه حيات آناتول فرانس میخواندم که در برلن در 1921 با شما ديدار کرد و مقداری با هم سخن گفتيد. گفت بلی، آن وقتن فرانسه را روانتر حرف میزدم و مترجمی در بين نبود. آناتول فرانس هم زبان ديگری نمیدانست. سپس گفت: برای نويسنده زبان خارجی مضر است، زيرا لطف زبان مادری او را مشوب میسازد. بهويژه نويسنده نبايد زبان خارجی بداند.
گفتم شنيدم فرانس به شما گفته بود که امروز که درست حساب میکنم گوته را بزرگترين متفکر میشمارم. گفت: بلی، خودم يادم هست اين را گفت و گوته را خيلی دوست داشت. سپس پيرامون فرانس سخن گفت و گفت زمانی که من او را ديدم خيلی پير بود، اما همه چيز را خوب میدانست، مرد بزرگی بود و مرد بسيار بزرگی بود. گفتم به نظرم از شخص ديگری هم مانند گوته خيلی تعريف کرده بود. گفت يادم نيست(گفته بود چون به گذشته مینگرم سه چيز را در اين دنيای بی سرو ته مايهی تسليت خاطر میشوم، صنعت يونان، شعر راسين و عمق فکر گوته) گفتم: گفت و گوی علمی با شما داشت؟ گفت: نه، وارد جزئيات مسائل علمی نشديم. در کليات سخن گفتيم. سپس گفت خيلی Rational بود و شايد بيش از اندازه.
سپس از من پرسيد چه چيزی مورد علاقهی زياد شماست؟ گفتم من پزشکم و چيزی که زياد جالب توجه من است، تاريخ تمدن و علم است. گفت: چه موضوع خوبی است، ايران و اسلام تمدن بزرگی در تاريخ علم داشته است. گفتم: چنين است. پرسيد چه دورانی بزرگترين دورهی علمی اسلام است؟ گفتم: قرن چهارم هجری يعنی يازده ميلادی. گفت: چهطور. گفتم: مسلمين از قرن دوم به تدريج با علوم آشنا شدند ولی وقت به ترجمهی آثار يونانیها، رومیها، ايرانیها، سريانیها و غيره گذاشتند که اغلب همه ماخذ يونانی است. پس از فراگير شدن اين ترجمهها، دورهی ظهور بزرگانی میرسد که خود ابتکار و استادی داشتهاند و در فلسفه اشخاصی چون ابنسنا، در پزشکی چون رازی، در رياضی چون ابوريحان ظاهر شده که کلام پيشينيان را نقد کردهاند، خود تجربه و اظهار نظر مستقل داشتهاند و مفاهيم خود را با اضافهی نظرهای خاص خود بر آن افزودهاند.
از کار سريانیها پرسيد و از کار مدرسهی اسکندريه. خيلی خيلی از اين تحقيقها و پاسخها لذت میبرد. سپس از مکتب اسپانيا پرسيد. شرحی گفته شد و تاثير آن در اروپايیها. از مسالهی گردش خون و باورهای گذشتگان پرسيد. من عقايد بقراط و محدوديت اطلاعات تشريحی او را، وسعت اطلاعات جالينوس را که در مکتب اسکندريه تشريح را فرا گرفته بود و در اسکندريه تشريح رايج بوده است، بيان کردم. گفت: پزشکان ايرانی و مسلمانان هم تجربههايی داشتهاند. گفتم: بلی، بهويژه رازی و از الکل و اسيدسولفوريک و تجربههای مريضخانهای و کلينيکی او صحبت شد که او را مجرب لقب دادهاند و از جمله گفتم که اين تجربه بيشتر در عالم پزشکی بوده و ديگر علوم بيشتر نظری و حتی نظری صرف بوده و اين که فيزيک بوعلی همان فيزيک ارسطو است.
با آنکه من خيلی ميل داشتم که هر چه بيشتر ممکن است من از او بپرسم و او را وادار کنم بيشتر پاسخ پرسشها من را بدهد، تا به اين جا اين گونه شد که او هی پرسيد و خيلی هم لذت برد و خيلی هم در او تاثير خوب کرد. و بيشتر رفيق و شکفته شد. سپس از روش پيشينيان سخن گفتم که بقراط میگفت پزشک بايد دو بال داشته باشد يکی بال تجربه و مطالعه و ديگری بال نظر و تعقل تا بتواند بپرد و با يک بال نمیتوان پريد. عقل و منطق بايد معدل و راهبر تجربه باشد و تجربه مويد عقل. خيلی اين اصل را پسنديد.
از روش استقراء و استنتاج صحبت شد. گفت: امروز زياد به Positivism اهميت میدهند و منحصر به تجربه میکنند. بعد گفت اين افراط است و مسائلی هست که به تجربه در نمیآيد و راه وصول به آن حقايق غير از تجربه است. گفتم: پس شما روش علمی آمريکايیها را خراب میشماريد؟ خنديد و شکفته شد و گفت: بلی، خوب دريافتيد و درست اشاره کرديد علم مکانيکشده فقط به منظور عمل درآمده است. گفتم: و فايده. گفت: بلی که همان عمل است. سپس از پراگماتيسم و فلسفهی علمی آمريکا حرف زده شد. خيلی خنديد و گفت: اگر از آمريکايیها بپرسی چنگال چيست؟ پاسخ میدهند چيزی است که خوردن را تسهيل میکند، در حالی که چنگال غير از اين است و طور ديگری بايد تعريف شود.
مواظب بودم در مسائل به اندازهی کلی قضيه و نقطهی حساس را شاراه میکرد و مستقيم و درست انگشت را روی قضيه میگذاشت که نشانهی دانشمند پخته است. گفت بايد عقل و منطق و ديگر شاخههای دانش بشری را هم در نظر گرفت. گفت واردات ذهنی( Intuition ) هم موضوع مهمی است. اغلب مخترعان از راه واردات ذهنی به کشف رسيدهاند قبل از هر تجربهای. در اينجا با لطف و ملايمت گفتم: دکتر اينشتين من چند روز پيش کع دکتر هرتسفلد به من نوشت و تلگراف کرد و امروز را برای ديدار و زيارت شما معين کرد، خوشوقت شدم و در ضمن به حکم تداعی معانی، چون به ياد شما و ديدار با شما بودم، به ياد نظريهها و عقايد علمی شما افتادم و شعری در فارسی به نظرم آمد که خيلی تعجب کردم و به خاطر سپردم از شما بپرسم که چهطور با اصل علمی سازگار است، اما به شکل بحث يک نفر شاعر و آن شعر هاتف اصفهانی است که ادوارد براون در تاريخ ادب ايران شرح حال او و شعر او را نوشته است. اين مرد در بخش آخر قرن دوازدم هجری مرده و او میگويد:
چشم دل باز کن که جان بينی
آنچه ناديدنی است آن بينی
دل هر ذره را که بشکافی
آفتابيش در ميان بينی و آن را اين گونه ترجمه کردم:
Open the eye of the heart
To witness that which can not be seen
To hear what no ear has even heard
And to see what no mortal eye has ever described
If thou splitest the core of the atom
Thou would’s observe a sun therein
گفت بلی همان قشنگی فکر پيشينيان است و به اندازهای زود دريافت و با سبک مستقيم و موجز و روشن خود تفسير کرد که حظ بردم. گفت: تصور میکنم میخواهد در عظمت خلقت و اسرار علم بگويد که بلی همان ذره(دموکريتوس را نام برد) را که پيشينيان میگفتند قابل قسمت نيست و جزءلايتجزی است، اين اندازه اسرار در آن هست که همان کوچکترين چيز عالم تصور باز آفتابی در آن خوابيده است. البته، اين سخن زيبا به عالم واقع و خارج و تجربه تکيه ندارد.
سپس از نظريهی دموکريتوس و پيشينيان سخن به ميان آمد و گفت چهطور در جايی میشود ايستاد و گفت ديگر قابل قسمت نيست. ماده تا تصور کار کند و تا ابد قابل قسمت است. سپس از عارفان و تخيلات قشنگ آنان صحبت شد. گفتم: وقتی در مجلهای شرح ديدرا شما و تاگور هندی را خواندم گفت: بلی. گفتم: خواندم که در مبحث وحدت وجود و وجود کلی، با شما صحبت کرده بود. گفت: بلی. گفتم: تاگور را چگونه ديديد. گفت: مرد خوش مشرب و فهميدهای بود، با دماغی باز و قلب صاف. ولی بعضیها با او بودند که او را وسيلهی تماشا و جلب توجه قرار داده بودند و آنها تعمد داشتند. البته جالب توجه هم بود، با آن گيسوان و هيکل جذاب و لباس و زينتهای هندی و غيره. سپس با تبسم گفت: همين در مجلات نوشتن و نشر دادن کار همان اشخاص است. بعد صحبت از آثار او شد. گفتم من غالب آثار او را خواندهام و از کتاب "دنيا و خانه"، که او خوانده بود، صحبت کردم. عقيدهی من را پرسيد. گفت: تاگور در آن کتاب به عقيدهی سياسی و اجتماعی ناسيوناليستهای هندی، بهويژه گاندی، حمله میکند و مقصود از سانديپ، هنگامهجو، اوست. تاگور معتقد است تقليد ناسيوناليسم به عرف اروپايی برای هندی غلط است. هندی در عرصهی تئاتر بشری، نقش ديگری دارد. تاگور پيش از همه چيز و مافوق همه چيز شاعر پر تصور و پر خواب و خيالی است و مرد دنيای عرفان است و حسن ترجمهی او يعنی چون خود او آثارش را به انگليسی ترجمه کرد و انگليسیدان ماهری است، کتابهای او را شناساند. گفتم: من ديدار شما و او را اجتماع دو دنيای متفاوت عجيب میشمردم. شما يک نفر اروپايی عالم به علوم تجربی و دقيق رياضی و او شاعر پر خواب و خيال. گفت: من هم اروپايی نيستم. گفتم: ولی روش علمی شما. گفت: بلی درست است. اختلاف مشرب زياد بود.
گفت و گوی ما ادامه پيدا کرد. پرسيدم: دکتر شما همهی عمر يعنی از آغاز جوانی به مباحث رياضی پرداختهايد؟ گفت: نه رياضی بلکه فيزيک. فقط علم رياضی زبان و وسيلهی بيان فيزيکدان است. گفتم مقصودم اين بود که آموزش دانشگاهی شما از آغاز در اين شاخه بوده است. گفت: بلی، حتی پيش از آموزشهای دانشگاهی نيز شيفته و سرگرم قانونهای فيزيک و اصول اوليهی حکمت طبيعی بودم. سپس گفت: بلی به شيوهی اروپايی به ناچار بايد حرفه و فن خاصی را برگزيد، چرا که عمر کوتاه است و يک نفر ناگزير بايد نيروی خود را در يک رشته به کار اندازد. گفتم شما آرای فلسفی خاصی که موسس بر فيزيک و مباحث خودتان باشد، نوشتهايد. گفت نه. به اين مناسبت گفتم هانری پوانکاره، عالم فرانسوی، کتابهايی نوشت برای اين که نظرهای خود را در دسترس همگان بگذارد و همه از نظرهای او بهره گيرند. من کتابهای او را خواندهام. اسم پوانکاره را که بردم شکفته شد. گفت: مرد بسيار بزرگی بود و نظير نداشت و چون گفتم که کتابهای" La science l, hypothese " و" La valeur de la science " را برای عوام نوشت، گفت: شما آن دو کتاب را برای عوام میدانيد، کتاب خواص است، بهويژه کتاب خوب او "علم و فرض" است. سپس گفت: ولی پوانکاره خيلی پوزيتيويسم بود. در اينجا تاملی کرد و گفت: پوزيتيويسم به معنايی که من میگويم. گفتم: بلی، ملتفت شدم، مقصود اين است که تنها راه وصول به حقيقت را تجربه میداند و در همين کتاب میگويد:" La experience est la source unique de la verite "
با تبسم و شکفتگی از استشهاد من خوشش آمد و گفت: چه خوب خوانده و فهميدهايد. چه خوب میفهميد. سپس گفت: بلی، تجربه را تنها و تنها راه وصول به حقيقت می شمرد. ممکن است گفت تجربه تنها راه وصول به حقيقتهايی است که ممکن است تسليم آن شويم نا اين که ماورای تجربهی حقيقی نيست. بسياری از حقيقتها به تجربه در نمیآيند. عقل ما، قلب ما به آن نمیرسد.
دوباره پرسيدم: کتابی نوشتهايد. گفت: نه. گفتم: چند روز پيش در مجلهای مقالهای از شما خواندم دربارهی بمب اتمی. من دوباره مقالهی شما را به دقت خواندم. شما در آنجا world government پيشنهاد میکنيد. خواستم قدری توضيح بدهيد مقصود شما چيست. توضيح داد که میگويم سه دولت اول آمريکا، روسيه و انگليس يک قسم Institution قضايی و حکومتی داير کنند برای حل مشکلات. گفتم: اين را عملی میدانيد. گفت: من آنجا گفتهام اگر نکنيد منجر به جنگ میشود و جنگ غير از جنگهای پيش است و خرابی آن بيش از تصور است.
منبع: http://www.jazirehdanesh.com/find.php?item=5.105.565.fa